تبليغاتX
من و فقط من

من و فقط من

پرسیدی دوستش داری؟

 در دل گفتم:دوستت دارم.

 گفتم:دوستش دارم

 گفتی:کمکت میکنم که به سرنوشتم دچار نشوی.

 در دل گفتم:میخواهی کمکم کنی از تو به تو برسم ؟!

 چه خیالی...

 گفتم:نمی توانی.

 گفتی:اعتماد کن.

 در دل گفتم:به تو بیشتر از چشمانم اعتماد دارم.

 گفتم:نمی توانی.

 گفتی:خدا با ماست...یاری ام میکند تورا به عشقت برسانم.

 در دل گفتم:خدایا چرا با من نیستی که به او برسم؟

 تکرار کردم:خدا با ماست

 گریستم:خدا با ماست

 پرسیدم:"ما"کیستیم؟

 با خنده گفتی:من..."ما"منم....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت2:10توسط نسیم | |

تو این دو سال یا بد بودی یا خشن و مریض بودی
تو اوج اذیتم ولی ، بازم برام عزیز بودی
اما حالا تصمیممو گرفتم و ، سخته برام
نوشتنش سخته ، ولی دیگه شما رو نمی خوام
خدا کمک می کنه که یه جور فراموشت کنم
من قطره قطره آب می شم تا تو رو خاموشت کنم
عکسا و یادگاریات نه اونا رو پس نمی دم
دیگه برام تجربه شد دلو به هیچ کس نمی دم
می شینم و با رؤیاهام یه وقتا خلوت می کنم
دلم گرفت به عروسک ، گاهی محبت می کنم
اون حرفامو گوش می کنه تو هر زمون و فرصتی
بدون هیچ توقعی ، بدون هیچ خیانتی
خب دیگه حرفی ندارم هیچی به جز خداحافظی
اونم بذار پای یه جور ، رسم قدیم کاغذی
کسی که تا قیامتم هرگز نمی بخشه تو رو
آنقدر نشستی تا خودش آخر بهت بگه برو


+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت2:45توسط نسیم | |

مادرم گفت :« قشنگی دختر

این همه خام مباش

تو امید همه ای ! عاقل شو

غرق اوهام مباش»

التماسش کردم

گفت : «هرگز هرگز»

هرگز از جنس هراس

من و اندوه و تلی از احساس

تو نمی دانستی

من جسورانه فریاد زدم:

«دوستش دارم و بس

مادر من عشق را باور کن

یا خودش ، یا هیچ کس»

تو نمی دانستی

مادرم گفت : « هوا بارانی است

چتر با خود بردار

این چنین بی پروا ، سر به طوفان مسپار

دخترم عاقل باش

عاشقی کافی نیست»

تو نمی دانستی

تو نمی پرسیدی که چرا اشک به مژگان دارم

تو فقط می گفتی

با تو باشم شاد شاد

آرزو می کردم

که تن من گل گلدان دو دستان تو باد

 

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت0:32توسط نسیم | |

باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم



با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم



سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم

نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم



حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم



من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این ، صدبار تحسین می کنم



از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم!



هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم



نه اسب ، نه باران ، نه مرد. . . ، تنهایم و این دائمی ست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم



یا می برم یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود ، با رنج آذین می کنم



حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم



کم کم ز یادت می روم ، این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش ، صدبار تضمین می کنم

 

 

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت17:41توسط نسیم | |

 

دیروز دوباره پرسیدی آخرش که چی؟

خسته و بی رمق گفتم از من نپرس

تو بهتر از هرکسی نظرم را می دانی

و از ان زمان تا کنون از خودم می پرسم اخرش که چی.....

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت21:33توسط نسیم | |

 

روزی با خودم فکر میکردم که اگر او را با غریبه ای ببینم

 

  شهر را به آتش میکشم

 

اما الان حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم

 

تا ببینم او کجاست . . .

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت21:32توسط نسیم |

 

 

 

 

حق داری دلگیر شوی !


وقتی پاسخی از من نمی رسد....


مرا ببخش ای دوست گاهی زندگی سخت می شود...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت20:3توسط نسیم | |

خداوندا

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما....

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را

 

عید همه مبارک

 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت0:0توسط نسیم |

 

هر کسي سهم خودش را طلبيد

 

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

 

شاید!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت12:9توسط نسیم | |

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد                  


بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست          

حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد


ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت

رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد

 
روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد                

زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند                      

گويي که آرش ما، تير و کمان ندارد

درياي مازني ها، بر کام ديگران شد                    

نادر، ز خاک برخيز، ميهن جوان ندارد

دارا کجاي کاري، دزدان سرزمينت                      

بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است                  

اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق کياني              

اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد

کو آن حکيم توسي، شهنامه اي سرايد

شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد

 


هرگز نخواب کوروش، اي مهر

 آريايي                  


بي نام تو، وطن نيز نام و نشان

 ندارد


 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت18:45توسط نسیم | |