تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!!

اما.... نه:

گاهی از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من – این دوستان پاک –

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ – پیوند دستها –

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!!

یک بار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه ،وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم............

تنها نگاه بود و تبسم ، میان ما

ما پاک زیستیم!!

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو ، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله بلند شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.

ما پاک سوختیم.

ما پاک باختیم.

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته، ای به خطا رفته!!!

با من بگو حکایت خود تا بگویمت:

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دستهای گرم

آن قلب های پاک

وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گر چه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو، دور........!!!

............

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت؟؟؟؟

ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت؟؟؟